تبليغاتX

درست 1 سال پیش پاییز بود که دیدمش

درست 1 سال پیش پاییز بود که دیدمش

برای تازه شدن دیر نیست :: پسری آبی از قوم پاک آریایی

قحطی کلمه!

الان، از همان وقتهاي لعنتي است كه دلت لك زده براي اينكه چهار كلام حرف حساب بنويسي. از همان وقتهايي كه نوشتن مي‌شود تنها دواي بعضي دردهاي بي درمان!

الان، دلت تنگ شده براي واژه هايي كه بي توقع سرازير مي شدند و شُره می کردند از سرسره ذهنت و از سر انگشتانت می ریختند روی کاغذ و یا شاید هم کی بورد!

الان هم دلت تنگ است و هم واژه ها رفته اند مرخصی!

و الان بیشتر از این حرصت می گیرد که در وبگردیهایت می بینی حرف دلت را همه زده اند و خودت از نوشتنش عاجزی!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 21:44  توسط پسره مامطیر  | 

........

تنها بود

درست مثل مسجد غريب دانشگاه...

و يا نوزادي كه از روي دستهاي مادرش فقط  آسمان را مي تواند ببيند...

صورتش را چسبانده بود به شيشه ي اتوبوس

صندلي هاي خالي ...

دلش براي مسافراني كه نميشناخت تنگ شده بود

در ايستگاه    زني با عصاي سفيد.... 

و " او "   كه تنها بود

با خودش گفت:  كاش   آن  مسافر هم مي توانست با همان عصاي سفيد

صورتش را بچسباند به شيشه ها 

و نگاه كند  به مهتابي كه  دلش  باران  ميخواست....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:32  توسط پسره مامطیر  | 

گرفتاری ها...

این روزها همه گرفتارند

حتی گنجشکها

که دیگر ورجه ورجه شان

از سر دلخوشی نیست

این روزها جواب همه سوالاتت

یه کلمه ساده است

گرفتاری!

این روزها کسی حوصله ندارد

که یک دل سیر خودش را در آینه نگاه کند

یا صبحها که بیدار می شود

سلامی عرض کند

به خود خوابالویش

این روزها من هم گرفتارم

گرفتار  این حس لعنتی

که مدام وادارم می کند

از خود بپرسم

کجای این داستان لعنتی ایستاده ام...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:48  توسط پسره مامطیر  | 

آدمها و عطرها...

پیشترها آدمها را با عطرشان میشناختم و خوب هر کسی برای خودش رایحه ای بود. آنقدر كه اگر از جايي و راهي رد مي شدم و بويي آشنا به مشام ميرسيد ناخداگاه سرمي‌چرخاندم تا آن آشنا را ببينم. پيشترها هر آدمي يك عطري داشت و باز اگر از راهي و جايي عبور مي كردم و عطري آشنا به مشامم مي خورد  و بعد ميدانستم آن عطر و بو در آن مكان خاص براي من علامت ديدن آشنايي نيست،اخم مي‌كردم و در دل به كسي كه عطر آشناي مرا زده بد و بيراه مي‌گفتم! انگار كه هر عطري در دنيا براي يك نفر ساخته شده باشد!

الان ها! آدمها عطر زياد عوض مي‌كنند و رنگ هم. ديگر حافظه ام و حس بويايي ام ياراي به خاطر سپردن اين همه رنگ و بو  نيست. ديگر هنگامي كه عابري سريع از كنارم رد مي‌شود و عطرش مي‌ماند، به اين فكر نمي‌كنم كه رايحه‌اش مال كدام آشنا بود.

رايحه ها و رنگها عوض مي‌شوند...آدمها نيز...

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 12:10  توسط پسره مامطیر  | 

........

گرچه رفتی از برم اما فراموشم مکن       با غمت ای آشنا هر شب هماغوشم مکن

همچو موج اشک از دریای چشمم پا مکش        در پای خود چون حبابی خانه بردوشم مکن

                                                                                                               فریدون صلاحی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:34  توسط پسره مامطیر  | 

هنوز..

اوهوی!

با توام...

بلند شو...روی پاهات وایسا

کمتر غر بزن...

نگاه کن...

خوب

خوب خوب خوب

هنوز امیدی هست...

هنوز...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 10:4  توسط پسره مامطیر  | 

گيم اٌور...

وقتی ارتفاع دستهایت بلندتر از پاهایت می شود، معنيش اين است كه بايد برگردي!
+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 20:16  توسط پسره مامطیر  | 

چه کسی به خانه اش می رسد..

در اینکه هستی، حالا کجاش رو نمیدونم یا تو آسمون یا هر جای دیگه، در اینکه مهربونی، هوای همه مون رو داری، و کلن خیلی خوبی هیچ شکی نیست.

ولی هیچ کدوم دلیل نمیشه که سوالای من بی جواب بمونه ...سوالایی که همیشه بین خودم و خودت بوده ...ولی حالا میخوام بلند بلند فکر کنم...نه اینکه حریمی که با هم داریم شکسته بشه ...نه! ولی باید جواب سوالامو بگیرم...اینکه بعد از این همه وقت میخوام بلند بلند فکر کنم به خاطر تجربه جالبیه که جدیدا داشتم...بحث با رئیس در مورد همه این سوالا و فهمیدن اینکه اکثر کسایی که دنبال جواب سوالاشون میگردن کمتر می فهمن ...مثل همون داستان سرخپوستی که برام تعریف کرد و قضیه  جام حقیقت و تیکه تیکه شدنش توسط شیطون و اینکه بعد از اون هر کی که یه تیکه از اون جام رو پیدا کرد خیال کرد که حقیقتو فهمیده...ولی در حقیقت ، همه اون چیزی که ما به اسم حقیقت میشناسیم و یا بهمون شناسوندن کل حقیقت نیست و این خیلی دردناکه و ترسناکه...اینکه تو بعد از این همه سال بخوای یه واکاوی اساسی بکنی تو  همه  این مفاهیم...و فهمیدن اینکه چرا یهو پرتمون کردی وسط یه دنیایی که همه چیش نسبیه ...نه خوب مطلق و نه بد مطلق... و بعد قرار دادی مارو تو شرایطی که برای همه هم یکسان و خوب نبود ...و بعد تو این شرایط نابرابر انتظار داشته باشی که خوب بمونیم و خوب بیایم پیشت...

آخه این انصافه؟ همیشه وقتی فکر می کنم به بچه هایی که تو محیطهایی به دنیا میان که هیچ وقت نمیتونن بفهمن اصلن زندگی چی هست و اینقدر گرفتار یه لقمه نون هستن  و در کنارش هزارتا جرم و جنایت هم ممکنه براشون اتفاق بیافته، با خودم میگم واقعا هدف از خلقت چی بوده؟  مگه غیر از این که گفتی ما رو آوردی که کامل بشیم...گوگولی بشیم و بعد تا  ابد بیخ ریشت بمونیم؟ خوب با این اوضاع نابرابر چه طور میشه که کامل شد...ارتقا پیدا کرد؟

بعضی وقتا دلم برای انسان نامی می سوزه! موجودی که اسمش اشرف مخلوقات هست ولی به نظرم بدبخت ترین موجوداته...نمی خوام وارد بحثای جبر و اختیار و وجدان وهزارتا چیزای خفن فلسفی بشم، اصلن هم حوصله اینو ندارم که باز بشنوم : خوب آدم عقل داره، شعور داره، میتونه تصمیم بگیره که خوب زندگی بکنه یا نه! اما هیچ کس نیست که بگه اگه قراره زجر بکشه ، تو شرایطی باشه که نه هیچ وقت فرصت فکر کردن به مفاهیم عالی زندگی رو پیدا کنه و نه اصلن امکان انتخاب شرایطی رو که توش هست داشته باشه، اصلن برای چی باید باشه؟  مثل همین بچه های گرسنه آفریقایی که روزی  چند بار از تلوزیون می بینمشون...خنده دار ترین کاری که ممکنه انجام بدی اینه که بری و مثلن با یکیشون راجع به این صحبت کنی که به نظرت اخلاق نسبی هست یا مطلق ! یا چه می دونم هزار تا سوال مزخرف دیگه! میخوام بگم همچین آدمایی اصلن برای چی باید باشن؟ وقتی قراره که نتونن زندگی عادی بکنن پس چه طور باید تعالی پیدا بکنن...و هزار تا نمونه دیگه و آدمای دیگه که تو شرایط خوبی زندگی نمی کنن...

تورو خدا حواله ندید به کتابای قطوری که هر چی بیشتر میخونی کمتر قانع میشی...شاید جواب همه این سوالا با یه نشونه حل بشه یا شاید یه حس شخصی یا هر چیر دیگه به جز طول و تفصیلایی که این بشر دو پا از خودش در کرده!

و بدبختانه اینکه خیلی ها تا ازت این حرفارو میشنون انگ هزارتا چیز بهت میزنن و میگن که تو کار خدا نباید فوضولی کردو اینا...برای من مهم نیست...هیچ کدوم...مهم برام اینکه که خودش باید راه رو روشن کنه...حالا شاید اینجا، تو این فضا کسی باشه که جلوتر از من چراغ رو پیدا کرده باشه...امیدم وهدفم از نوشتن حرفای درگوشیم با خدا همین بود و بس!

دختران شهر

به روستا فکر می کنند

دختران روستا

در آرزوی شهر می میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می میرند

کدام پل

در کجای جهان

شکسته است

که هیچکس به خانه اش نمی رسد..

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:19  توسط پسره مامطیر  | 

همینجوری!

آدم ها مثل همین تار عنکبوت اند!!!

درست همین شکل.

یادت هست می گفتی

همیشه حدیث کوچک آرزوهایت خواهم ماند؟!

بعد از این همه سال

هنوز نفهمیده ام

بزرگ شدنم

خیانت کدام یک از ما

به دیگری بود..

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 10:0  توسط پسره مامطیر  | 

بازم تولده..

این تولد هم مبارک..
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 17:8  توسط پسره مامطیر  |