گفتم ببین گوشه ی آسمان ماه را چه تنهاست !
چه تنهاست ...![]()

برای تازه شدن دیر نیست :: پسری آبی از قوم پاک آریایی
گفتم ببین گوشه ی آسمان ماه را چه تنهاست !
چه تنهاست ...![]()

برای یه لحظه، كه اتفاقا خيلي هم لحظه بود، يه حس خوب خوشبختي پاشيده شد توي تمام سلولهاي بدنم و خنديدم از ته دل به بازي سرنوشت و روزگار كه منو امروز كنار آدمايي قرار داده كه عاشقانه دوستشون دارم و خوشحالم كه جاي خالي خيلي چيزها و آدمها رو برام پر مي كنن...
به خاطر اين لحظه، كه خيلي هم لحظه بود، ممنونم خدا...![]()
مشکل من با نقطه نامعلومی به اسم " ته دل" مشکلی است که سر دراز دارد! حالا صرف نظر از اینکه این نقطه نامعلوم در كجاي ناکجا آباد کالبد آدمها قرار گرفته، مشكل اساسي من با اين ته دل داستان ديگري است:
فرض كن كه شواهد و ظواهر و قرائن و مدارك و اسناد و گزارشات هواشناسي و پيش بيني نوستراداموس و قمر خانم اينا و ... مي گويند كه : نه! اين كار نميشه! آخر عاقبت نداره، اگه بشه سوسك ميشي و اينا. امادقيقا در همچين زماني اون نقطه نامعلوم كه " ته دل" اسمشو گذاشتن ميگه: نه! خيلي هم خوبه، خيلي هم ميشه و خيلي هم آخر عاقبت داره! و حتما حتما هم ميشه.
حالا بايد چي كار كرد؟ به اين نقطه نامعلوم اعتماد كرد يا پيش بيني قمر خانم و شواهد و قرائن...؟
اصلا اين نقطه نامعلوم وجود خارجي دارد؟ ندارد؟ مثلا اگر عكس راديولوژي بگيري، ميتوني از دكترت بپرسي كه ته دل رو نشونت بده؟
كلا ما بايد چه خاكي با اين ناكجاآباد بر سر مبارك بريزيم؟!
در تمام طول تاریخ همیشه آدمهایی بوده اند که جور دیگر فکر می کرده اند و این جور دیگر فکر کردنشان باعث شده که جوری زندگی کنند که جورش مثل آدمهای عادی دیگر نباشد. چرا؟ برای اینکه آن عده آدمهای دیگر که جور معمولی زندگی می کنند، آزاد باشند، مثل آدم زندگي كنند و چيزهايي را كه عمدتا حقشان است بدست بياورند بدون آنكه ذرهاي برايش تلاش بكنند.
هميشه خدا دلم براي اين آدمهاي جور ديگر سوخته، اينكه چرا بايد هميشه خدا آدمهايي وسط يك عالمه آدم بي تفاوت زندگي كنند و خودشان را خفه كنند تا بلكه چهار تا آدم دور و برشان را بيدار كنند و بهشان بفهمانند كه باباجان دنيا همش اين چيزي نيست كه شماها ميبينيد و حقتان از اين دنياي بي در و پيكر بيشتر از اين حرفها هست و ...
هميشه خدا هم آن آدمهايي كه جور زندگي شان معمولي است در برابر تلاش آن آدمهاي ديگر مقاومت ميكنند و آخر كار اگر دري به تخته اي بخورد و تحولي و انقلابي و اتفاقي بيافتد اين خيل آدمهاي معمولي هستند كه حالش را ميبرند!
الان، دلت تنگ شده براي واژه هايي كه بي توقع سرازير مي شدند و شُره می کردند از سرسره ذهنت و از سر انگشتانت می ریختند روی کاغذ و یا شاید هم کی بورد!
الان هم دلت تنگ است و هم واژه ها رفته اند مرخصی!
و الان بیشتر از این حرصت می گیرد که در وبگردیهایت می بینی حرف دلت را همه زده اند و خودت از نوشتنش عاجزی!
تنها بود
درست مثل مسجد غريب دانشگاه...
و يا نوزادي كه از روي دستهاي مادرش فقط آسمان را مي تواند ببيند...
صورتش را چسبانده بود به شيشه ي اتوبوس
صندلي هاي خالي ...
دلش براي مسافراني كه نميشناخت تنگ شده بود
در ايستگاه زني با عصاي سفيد....
و " او " كه تنها بود
با خودش گفت: كاش آن مسافر هم مي توانست با همان عصاي سفيد
صورتش را بچسباند به شيشه ها
و نگاه كند به مهتابي كه دلش باران ميخواست....
حتی گنجشکها
که دیگر ورجه ورجه شان
از سر دلخوشی نیست
این روزها جواب همه سوالاتت
یه کلمه ساده است
گرفتاری!
این روزها کسی حوصله ندارد
که یک دل سیر خودش را در آینه نگاه کند
یا صبحها که بیدار می شود
سلامی عرض کند
به خود خوابالویش
این روزها من هم گرفتارم
گرفتار این حس لعنتی
که مدام وادارم می کند
از خود بپرسم
کجای این داستان لعنتی ایستاده ام...![]()
پیشترها آدمها را با عطرشان میشناختم و خوب هر کسی برای خودش رایحه ای بود. آنقدر كه اگر از جايي و راهي رد مي شدم و بويي آشنا به مشام ميرسيد ناخداگاه سرميچرخاندم تا آن آشنا را ببينم. پيشترها هر آدمي يك عطري داشت و باز اگر از راهي و جايي عبور مي كردم و عطري آشنا به مشامم مي خورد و بعد ميدانستم آن عطر و بو در آن مكان خاص براي من علامت ديدن آشنايي نيست،اخم ميكردم و در دل به كسي كه عطر آشناي مرا زده بد و بيراه ميگفتم! انگار كه هر عطري در دنيا براي يك نفر ساخته شده باشد!
الان ها! آدمها عطر زياد عوض ميكنند و رنگ هم. ديگر حافظه ام و حس بويايي ام ياراي به خاطر سپردن اين همه رنگ و بو نيست. ديگر هنگامي كه عابري سريع از كنارم رد ميشود و عطرش ميماند، به اين فكر نميكنم كه رايحهاش مال كدام آشنا بود.
رايحه ها و رنگها عوض ميشوند...آدمها نيز...
همچو موج اشک از دریای چشمم پا مکش در پای خود چون حبابی خانه بردوشم مکن
فریدون صلاحی
با توام...
بلند شو...روی پاهات وایسا
کمتر غر بزن...
نگاه کن...
خوب
خوب خوب خوب
هنوز امیدی هست...
هنوز...![]()